|
تارنمای گروه ادبی باز باران
|
ایستگاه های موازی در تمام شهر
با اولین
-قطار یا اتوبوس-
خاطره ها سر میرسند.
***
-عصر گاهی-
لباس های روی بند
پرشد از عطر تو.
تمام خیابان های شهر را گز کردم
به دنبال بانویی
با عطر گل هایی که نمی شناختم.
***
سال هاست
درخت های پاپتی شهر
در هجوم خیابان های تنهایی
به عطر تو نمی آمیزند.
داود فتحی زاده