تبليغاتX
باز باران -
تارنمای گروه ادبی باز باران
اینجا رسیده ام به نگاهی که ناگهان

می ترسم از عِقاب گناهی که ناگهان



در چشم هام یک غزل تازه ریشه کرد

وقتی به چشم های سیاهی که ناگهان



پنهان نمی کنم که دلم اضطراب داشت

آن لحظه در تلاطم آهی که ناگهان



آشوب و درد و دلهره و چالشی عمیق

می ریخت بر کبوتر چاهی که ناگهان



اینجا منم امانت یک عصمت بزرگ

در پیچ و تاب تازه راهی که ناگهان



آغاز می شوی و مرا تاب می دهی

با خنده های گاه به گاهی که ناگهان



سر گیجه درتمام سرم پرسه می زند

وقتی رسیده ام به نگاهی که ناگهان

                                                          مهدی تقی نژاد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:18  توسط گروه ادبی باز باران  |