|
تارنمای گروه ادبی باز باران
|
برای خیابان
که تمام مرا گرفته است
عابری نگاه می کند
به چشم خیس ابر
-نمی بارد؟
پرنده ای به آسمان نمی رود
-عادت کرده ایم به برج های شهرمان-
تو دست تکان میدهی
گریه ام می گیرد
-تاکسی
مرا به گوشه برجم ببر.
داود فتحی زاده