|
تارنمای گروه ادبی باز باران
|
همان که عاشقی ام راازآسمانهادید
گریست پشت غرورم به جای چشمان
منی که خسته ودیوانه وار می خندید
در انتهای جنون داد می زدم من مرگ...
وقطره قطره برایم سکوت می پاشید
ولی نوازش باران تمام شد آخر
وساده رفت وبه من داغ تازه ای بخشید
دوباره همدم تنهایی ام خودم هستم
خودم وگاه ستاره وگاه هم خورشید...
پریمان اصغری
احساس می کنم .
افتاده بختک زمان
روی تن و سرم.
افسوس درد من،
سرگیجه های مزمن و تلخ سه شنبه ها
دل ضعفه های ناشی از سنگینی هوا
هرگز نبود و نیست
ای کاش خاطرات آویز این اتاقک دل ریش من نبود
هرصبح گریه می کنم
نه،
پیش من نبود
عصمت طحان