|
تارنمای گروه ادبی باز باران
|
و از پنجره های اتاقت زنی عبور می کند
که نمی دانی در کدام ریشه با تو می لرزد
آنوقت ها فکر می کردم
هر وقت دیوار ها داد می زنند
پنجره ها از خودشان صدا در می آورند
و باد ها عاشقشان می شوند
حالا می بینم
همه چیز از زنی شروع می شود
که به جان پنجره ها افتاده.
محمد سوری
یا
روی مبهم نگاه تو به سمت در
یاد باد
قسمتی که گرچه با امید هم رقم نخورد
این همه قدم زدیم
حال کوچه های شهرمان به هم نخورد
حسرتی که نیست
هرچه هست
دلنوشته های شاعری ست
شاعری که دین چشم های تو
به گردنش
عصمت طحان